تبليغاتX
شب نوشته های من

آدم آزاد خلق شد ولی مجبور بود زندگی کنه...

آزاد فکر می کرد ولی به هزارتا دلیل و مصلحت مجبور بود کار دیگه ای انجام بده ...

حتی اگه از همه وابستگی ها هم آزاد می شد، باز هم مجبور به رعایت اصول زمین بود...

آدم می خواس آزاد باشه ولی همیشه مجبور بود...

آخرش دق کرد و مرد و نفهمید آزاده یا مجبور...

 

 

+ نوشته شده توسط آدمی که نمی خواد آفتاب پرست باشه در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 16:35 |

ده روز است از مردی که هر روز صبح کنار کوچه می نشست خبری نیست، ده روز است کوچه ما جارو نشده، ده روز است چیزی از زندگی روزمره ما کم شده... بعضی  به تجمع آشغال ها هم اهمیتی نمی دهند، بعضی به 137 شکایت کردند، بعضی به سرایدار ساختمانشان گفتند جلوی در را تمییز کند... ولی هیچکس سراغی از رفتگر محله و آقای پاکی صدا و سیما نگرفت... جمعه پیش ساعت پنج صبح آقای پاکیِ کوچه ما با یک ماشین تصادف کرد و مرد، بدون اینکه کسی برای پیدا کردن قاتلش کاری بکنه، بدون اینکه کسی از قاتلش شکایت کنه، بدون اینکه کسی از نبودنش نگران بشه، چه برسد به دلتنگی، آقای پاکی مرد و این را هیچکدام از اهالی محله نمی دونن،(شاید هم از اینکه اول ماه نبود تا بهش پول بدهند راضی هم بودند) آقای پاکی مرد بدون هیچ اعلامیه ترحیم و یا مجلس ختم و یا یه قطره اشک، آقای پاکی مرد و من دوباره شک کردم که آدم ها به خاطر انسان بودن همدیگر را دوست دارند و یا موقعیت هاشون...

ای دریغاا که همه مزرعه دلها را

          علف هرزه کین پوشانده ست

و همه مردم شهر                        

بانگ برداشته اند     

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد                        

که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است                     

که به غیر از انسان            

هیچ چیز ارزان نیست

+ نوشته شده توسط آدمی که نمی خواد آفتاب پرست باشه در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 21:51 |

مادر دیکته می گفت... "آن مرد آمد، آن مرد در باران آمد..." مادر بزرگ گفت: "نه آن مرد می آید، آن مرد در باران می آید..." من به مادر نگاه کردم، آخر ما هنوز درس "ی" را نخوانده ایم... مادر گفت: "نه مادر جان اینجا نوشته آن مرد آمد"، مادربزرگ گفت: "اشتباه نوشته، اگر آن مرد آمده بود پسر من بیکار نبود، اگر آمده بود زهرا کوچولو به خاطر پول دکتر نمی مرد، اگر آمده بود امشب سیر می خوابیدیم، اگر آمده بود تو اینقدر غصه نمی خوردی، اگر آمده بود..." مادر بزرگ با گوشه روسری اشک هایش را پاک کرد، مادر دیگر دیکته نگفت، دیگر حتی صدای من را هم نمی شنید... من رفتم پیش مادربزرگ، گفتم به من دیکته می گویید؟ از این درس بگویید و بابا نان داد و درس قبلی... مادر بزرگ به عکس های کتاب زل زد، به مردی که در شب با اسب می آمد و به بابایی که به پسرش نان می دهد و پسری که می خندید ... مادر بزرگ گفت: آن مرد می آید، آن مرد در باران می آید تا بابا نان بیاورد، تا مادرت در خانه مردم کار نکند، تا تو فال نفروشی... آن مرد می آید تا همه چیز را سرجای خودش بگذارد، تا همه با هم برابر و برادر باشند، تا دیگر کسی ظلم نکند و دروغ نگوید، تا دیگر کسی فقیر نباشد، تا همه لبخند بزنند، آن مرد می آید باید برای آمدنش منتظر باشیم، آن مرد می آید من مطمئنم...

مادر بزرگ رفت سراغ کتاب دعایش و یادش رفت دارد دیکته می گوید... من هیچی ننوشتم آخر خیلی از کلمه های مادربزرگ را هنوز نخوانده ایم...

فردا آقا معلم من را دعوا می کند... مثل آن روز که دفترم تمام شده بود و من مشق ننوشته بودم... کاش آن مرد بیاید ...

+ نوشته شده توسط آدمی که نمی خواد آفتاب پرست باشه در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 1:30 |