بسم ا... الحکيم
براي شکسپير بودن يا نبودن مسئله بود، و براي من چطور بودن...
حلِ مسئله شکسپير ساده بود... هملت بايد بينِ مرگ و زندگي، بينِ حقيقت و دروغ، تصميم مي گرفت... ولي من بايد بين هزار مصلحت، توجيه و وظيفه، راهِ چگونه بودن رو پيدا کنم... راهي که به خاطر اون خلق شدم، مسيري که من رو به معناي عبوديت مي رسونه يعني همون تنها دليلِ بودنِ من، يعني اون چه که من رو به معرفت امام زمانم مي رسونه تا به مرگ جاهليت نميرم...
مسئله شکسپير در کمتر از دو ساعت نمايشنامه حل شد، ولي مسئله من هنوز نه...
ميدونم اين که هستم، حالا، اين جا، اين طور، با اين توان و استعداد، با اين شرايط، بي خودي نيست، چون خدا حکيم است و کار بي خودي نمي کنه و به کسي که بايد مسيري را طي کنه توشه بيخودي نميده...
ميدونم واسة کارِ خاصي خلق شدم و فرصتِ امروز براي کاري زمين مونده است که تا من براي انجامش قيام نکنم، روي زمين مي مونه...
مي دونم واسة روشن شدنِ مسير و پيدا کردنِ راه، بايد از مصلحتها و عادت هاي زميني هجرت کرد تا بشه تو مسيرِ انسان شدن جهاد کرد...
براي حل مسئله اين ها رو مي دونم، هرچند هنوز مسئله حل نشده... مسئله اي که بايد حل بشه و براي حلش بايد زندگي را سخت گرفت، حتي اگر همه چيز سخت بشه...
چون اين سختي به هزار سادگي حماقت مي ارزه...
