تبليغاتX
شب نوشته های من
ما خیل بندگانیم، ما را تو می‌شناسی
هر چند بی‌زبانیم، ما را تو می‌شناسی
ویرانه‌ایم و در دل گنجی ز راز داریم
با آن‌كه بی‌نشانیم، ما را تو می‌شناسی
با هركسی نگوییم راز خموشیِ خویش
بیگانه با كسانیم، ما را تو می‌شناسی
آیینه‌ایم و هرچند لب بسته‌ایم از خلق
بس رازها كه دانیم، ما را تو می‌شناسی
از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از این و آنیم، ما را تو می‌شناسی
از ظن خویش هركس از ما فسانه‌ها گفت
چون نایْ بی‌زبانیم، ما را تو می‌شناسی
در ما صفای طفلی نفسُرد از هیاهو
گلزارِ بی‌خزانیم، ما را تو می‌شناسی
آیینه‌سان برابر گوییم هرچه گوییم
یك‌رو و یك‌زبانیم، ما را تو می‌شناسی
خطِ نگه نویسد حال درون ما را
در چشمِ خود نهانیم، ما را تو می‌شناسی
لب‌بسته چون حكیمان، سرخوش چو كودكانیم
هم پیر و هم جوانیم، ما را تو می‌شناسی
با دُرد و صاف گیتی گه سرخوشی‌ست، گه غم
ما دُرد غم كشانیم، ما را تو می‌شناسی
از وادیِ خموشی راهی به نیكروزی‌ست
ما روزبه از آنیم، ما را تو می‌شناسی
كس راز غیر از ما نشنید بس «امینیم»
بهر كسان امانیم، ما را تو می‌شناسی

شعر از آقا

+ نوشته شده توسط آدمی که نمی خواد آفتاب پرست باشه در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 16:15 |

آورده­اند که...

یه روزی یه عده­ای­­، یکی را که بهش می­گفتند شاه و خیلی هم ظالم بوده، از کشورشان انداختند بیرون، تا عدالت اسلامی را محقق کنند....

داشتند می­آوردند که...

این عده در راستاي مبارزه با فقر و بی­عدالتی و استکبار ستیزی، چندین جلسه، میزگرد، سخنرانی و مناظره برگزار کردند... تا مشت محکمی بزنند بر دهان استکبار جهانی و امپریالیسم آمریکایی....

می­خواستند بیاورند که...

این عده با صرف­نظر از مصالح شخصی، نمونة حکومت اسلامی را در عصر غیبت ایجاد کردند... [البته برای جلوگیری از خالی­بندی و نشر اکاذیب از آوردنِ آن صرف­نظر کردند.]

شاید بعداً بیاورند که...

این عده به این نتیجه رسیدند که جامعه به شدت نیازمند و مرهون اقشار مستضعف و فقیر بوده  که اگر آن­ها نبودند  دنیا چیزی کم داشت و دیگر دولت­های خدمتگزار و سایر خدمتگزاران به نظام [که هرگونه ارتباط آنان را با مستکبران قوياً تکذیب می­کنیم] از خدمت به محرومان و مبارزه با فقر عاجز بودند و از آنجا که معمولاٌ در روزهای پیش از انتخابات گاه با کمبود مستضعفین، برای نشان دادنِ روحیه خدمتگزاری، روبرو می­شویم، بهتر است در این زمینه نیز به خودکفایی برسیم تا خدای نکرده مجبور نشویم از سایر کشورهای دوست و برادر فقیر وارد کنیم...

+ نوشته شده توسط آدمی که نمی خواد آفتاب پرست باشه در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 14:2 |
 

 

روزگار غریبیست... و شاید من با روزگا غریبه...

+ نوشته شده توسط آدمی که نمی خواد آفتاب پرست باشه در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 13:40 |

ديگر نمي‌گويم؛ پيشتر نرو!
اينجا باتلاق است!
حالا مي‌گردم به كشف باتلاقي تواناتر
در اينهمه خردي كه حتي باتلاق‌هايش
وظيفه‌شناس و عالي نيستند.

همه‌ چيز در معطلي است
ميوه‌اي كه گل
پولي كه كتاب مقدس
و مسجدي كه بنگاه املاك.

ما را چه شده است؟
اين يك معماي پيچيده است
همه در آرزوي كسب چيزي هستند
كه من با آن جنگيده‌ام
و جالب آنكه بايد خدمتكارشان باشم
در حاليكه دست و پا ندارم
گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور!

من بي‌دست، بي‌پا، زبان، گاهي چشم
و به گمان آنها حتي شعور
در دورافتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان
وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم
كه تمام روزنامه‌ها و شبكه‌هاي تلويزيوني
حتي رفقاي ديروزم - قربتاً الي‌الله -
با تلاش تحسين‌برانگيز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزي
با نخاع قطع شده‌‌ام
بايد در صف اول باشم
و هميشه بايد باشم
چون تريبون، گلدان و صندلي
باشم تا رسيدن نمايندگان بانك‌ها
سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.

من وظيفه دارم قهرمان هميشگي فدراسيون‌هاي درجه چهار باشم
بي‌دست و پا بدوم، شنا كنم و ...
دفاع از غرور ملي-اسلامي در تمام ميادين
چون گذشته كه با يازده تير و تركش در تنم
نگذاشتم آن‌ها از پل «مارد» بگذرند

حالا يك پيمانكار آن پل را بازسازي كرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستي ندارم.
اگر نه يابد نوار را من مي‌بريدم
نشد.
وزير اين زحمت را كشيد
تلويزيون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزير به وزارتخانه‌اش
پيمانكاران به ويلاهايشان
و من به تختم.

من نمي‌دانم چه هستم
نه كيفي و نه كمي
بي دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن‌ها حتي ...
به قول مرتضي؛ كلمنم!
اما اين كلمن يك رأي دارد
كه دست بر قضا خيلي مهم است
و همواره تلويزيون از دادنش فيلم مي‌گيرد
خيلي جاي تقدير و تشكر دارد
اما هرگز ضمانتي نيست
شايد تغيير كنم
اينجاست كه حال من مهم مي‌شود.

شايد حالا پيمانكاران، فرشتگان شب‌هاي شلمچه
پاسداران پل مارد
و تركش خوردگان خرمشهرند
شايد من
حال يك اختلاس‌پيشه خودفروخته جاسوسم
كه خودم خرمشهر را خراب كرده‌ام
و لابد اسناد آن در يك وزارتخانه مهم موجود است
براي همين بايد، همين‌طور بايد
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
زمان بگذرد
من پيرتر شوم
تا معلوم شود چه كاره‌ام.

سرمايه من كلمات است
گردانم مجنون را حفظ كرد
يكصد و شصت كيلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعيد مي‌دانم تختم
يكصد و شصت سانتي‌متر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روي آن افتاده‌ام
يكبار هم خودم را انداختم
بنا بود براي افتتاح يك رستوران ببرندم!

من يك نام باشكوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من مي‌گريزند
با بهره‌ هوشي يكصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفته‌اند
زنم در خانه يك دلال باغباني مي‌كند
و پسرم مي‌گويد:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم.

فرو بريزيد اي منورهاي رنگارنگ!
گمانم در اين تاريكي گم شده‌ام
و بين خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا ديگر اسيرم نمي‌كنند
آه! چه كسي يك قطع نخاعي بي‌مصرف را اسير مي‌كند
و باز آه! چه كسي يك اسير را اسير مي‌كند
آه و آه كه از ياد بردم، من اسيرم
زنداني با اعمال شاقه
آماده براي هر افتتاح، اعلام راي
و رقصيدن به سازها و مناسبت‌هاي گوناگون
و بي‌اختيار در انتخاب غذا
انتخاب رؤياها
حتي در انشاي اعترافاتم.
و شهيد، شهيد كه چه دور است و بزرگ
با تمام داراييش؛
يك شيشه شكسته
يك قاب آلومينيومي
و سكوت گورستان
خدا را شكر، لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي‌خندد
و شهيد كه بسيار دور است از اين خطوط ناخوانا
از اين زبان بي‌سابقه نامفهوم
و اين تصاوير تازه و هولناك،
خدا را شكر! لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي‌خندد
و بسيار خوشبخت است
زيرا او مرده است.

و من اما هر صبح آماده مي‌شوم
براي شكنجه‌اي تازه
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان
در باغ وحشي به نام كلينيك درد
تا مواد اوليه شكنجه‌اي تازه باشم
براي جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت يك مترو شصت سانتي‌ام
به خاك بيندازم
اما نميرم
درد اين ستون فقرات كج
و فراق
لهم كند
اما همچنان شهيدي زنده باقي بمانم.

محمد حسین جعفریان

+ نوشته شده توسط آدمی که نمی خواد آفتاب پرست باشه در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 17:58 |
 

اگر انسانهایی که مامور به ایجاد تحول در تاریخ اند خود از معیارهای زمانه خویش تبعیت کنند...

دیگر تحولی در تاریخ اتفاق نخواهد افتاد....

شهید آوینی

+ نوشته شده توسط آدمی که نمی خواد آفتاب پرست باشه در شنبه دهم اسفند 1387 و ساعت 14:57 |
نمی دونم روزنامه موج دانشگاه امیر کبیر یادتونه یا نه....

نمی دونم از دانشگاه زنجان خبر دارید یا نه....

نمی دونم سوالهای امتحان آموزش پرورش رو درباره حضرت رسول(ص) یادتونه...

اگه هنوزم رییس جمهور خاتمی بود بازم ساکت بودیم؟؟؟

نمی دونم سلمان رشدی یادتونه یا نه....

نمی دونم آغاجری یادتونه یا نه....

هنوزم پریم از برخوردهای دوگانه....

احمدی نژاد گفته بود اسم مفاسد رو اعلام می کنه... دیگه روزهای آخر این دوره است... هنوز خبری نشده!!!!

 وقتی پالیز دار یا یه طلبه سیرجانی وقتی اسم کسی رو می برند... 

نمی دونم کی یاد می گیریم حق رو با حق بشناسیم نه افراد....(هنوز هم مولا غریبه)

+ نوشته شده توسط آدمی که نمی خواد آفتاب پرست باشه در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 13:3 |
من فکر می کردم اصولگرام... ولی دنبال علم کسی سینه نمی زدم...

اصول من  اسلام نبی بود و علی(ع) و حسین(ع) و امام و آقا...

طبق اصول من برای پست و مقام نمی شه با دین و حسین(ع) و ... بازی کرد...

طبق اصول من نمیشه شیفته قدرت بود و تشنه مقام...

من هنوز هم اصولگرام... ولی نه مثل شهاب الدین صدر... که به بهانه اربعین امام حسین با بازارگرمی برادر حاج عبدالرضا هلالی مشکوک الحال برای رفتن به مجلس شورای اسلامی و خدمت به خلق الله از هیچ کوششی دریغ نمیکنه... حتی استفاده از خون حسین و تبلیغ در زمانی که هنوزتبلیغات ممنوع و غیر قانونیه.....

+ نوشته شده توسط آدمی که نمی خواد آفتاب پرست باشه در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 17:44 |

این روزها همه اقشار با آرمان های امام تجدید بیعت می کنند...

همه در آرمان های امام تجدید شدند

و می خواهند فضاحت تجدیدی شان را با تاج گل و مارش و دوربین های سیما بپوشانند(یاد شاگردهای تنبل افتادم و هدیه روز معلم شان)

در چشم های هیچ کدام هم ذره ای ندامت دیده نمی شود

 

بیچاره امام با این همه تاج گل و شاگردهای تجدید شده ...

+ نوشته شده توسط آدمی که نمی خواد آفتاب پرست باشه در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 21:42 |

 

جناب آقاي فرشيدي وزير مستعفي وزارت آموزش و پرورش جمهوري اسلامي ايران؛ خسته نباشيد...

خواستم به رسم سايرين از خدماتتان تشکر کنم و خسته نباشيد بگويم ولي ياد نوجواناني افتادم که اولين بار سيگار را در مدرسه تجربه مي کنند، ياد معلم هايي که آن چنان درگير معاش شده اند که فلسفه بودنشان در کلاس را از ياد برده اند، ياد دانش آموزي افتادم که قرباني بد رفتاري مدير و معلم و ناظم مدرسه مي شود و از نيمکتهاي کلاس به پارکها و خيابانها پناه مي برد...

ياد علي (ع ) افتادم که گفته بودحاکم بايد در سطح فقيرترين مردم زندگي کند، فکر کردم حتما" فرزند شما و ساير مسئولين اگر در مدارس دولتي چند شيفته درس نخواند دست کم به مدارس دولتي اي مي روند که پدرانشان مسئول کيفيت آن هستند... ولي وقتي در مصاحبه اي فرموديد مسئولين از آن جهت مدارس غيرانتفاعي را براي تحصيل فرزندانشان به مدارس دولتي ترجيح مي دهند که وقت کمتري براي رسيدگي به درسهاي فرزندشان دارند... تا چند لحظه مبهوت بر صفحه تلويزيون زل زدم... نمي خواستم باور کنم که ملت را ابله فرض مي کنيد، نمي خواستم باور کنم که دروغ مي گوييد، نمي خواستم بپذيرم که کيفيت پايين مدارس دولتي را حاشا مي کنيد... آيا واقعا" خودتان توجيهتان را قبول مي کنيد! آيا کارگري که سه شيفت کار مي کند و حتي توان خريد يک کتاب کمک آموزشي را ندارد، از شما وقت و توان بيشتري براي رسيدگي به تحصيل فرزندش را دارد، آيا شما که به اين نتيجه رسيديد که مدارس دولتي احتياج به کار تکميلي توسط والدين را دارد، فکر نکرديد به هزاران کودک يتيم اين سرزمين و آنان که والدين بقي سواد يا کم سواد دارند جفا کرده ايد؟ ...

آقاي وزير مستعفي مي دانم اين ها همه تقصير شما نيست، ديگر به استدلال تحويل گرفتن خرابه توسط مسولين و فرافکني هايشان عادت کرده ام، نبايد از مسئولين توقع داش که فرزند دلبندشان را در کنار کودکان بي بضاعت به مدرسه بفرستند و يا يک لحظه نه چون بي بضاعت ترين مردم بلکه چون توده مردم زندگي کنند، مي دانم تقصير من است که صحيفه امام و نهج البلاغه علي(ع) را خوانده ام، تقصير من است که ميدانستم روزگاري مي رسد که ديگران بيش از ما به دينمان عمل مي کنند و تعجب کردم که مجلس انگليس رييس جمهورش را به خاطر گرفتن معلم خصوصي براي فرزندش مواخذه کرد تا يادش بماند که مسئول تحصيل همه کودکان انگليس است... ميدانم هيچ کدام اينها تقصير شما نيست... تقصير هرکسي مي تواند باشد الا شما و ساير مسئولين و ....

+ نوشته شده توسط آدمی که نمی خواد آفتاب پرست باشه در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 23:39 |

می گن ولی عصر یعنی صاحبِ زمان، یعنی مالک واقعی همه ثانیه های من ...

می گن امام زمان یعنی پیشوای روزگار، یعنی کسی که من باید پشت سرش مثل اون راه برم...

می گن روزی مردم به واسطه او داده میشه، یعنی سر سفره آقا نشستیم و نمک گیر آقاییم...

می گن نمک خوردن و نمکدون شکستن خیلی بی معرفتیه...

می گن آقا گفتن که شیعیان ما به اندازه خواستن یه لیوان آب ظهور ما رو نمی خوان...

می گن آقا در سختی زندگی می کنن ولی برای رفع گرفتاری های مردم برای فرج دعا می کنن...

می گن آقا هر جمعه شرمنده غفلت ها و گناهان امتشون می شن...

می گن آقا منتظرن...

می گن مثل امام مثل کعبه است که مردم باید به گردش جمع شوند...

می گن...

            چه فایده این همه گفتند و هنوز آقا تنهاست ...  و ما هر جمعه طلبکارانه می گیم چرا نمی آیی!!!

+ نوشته شده توسط آدمی که نمی خواد آفتاب پرست باشه در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 10:59 |